در قایق بودم صدای پایت را شنیدم که با آب بازی می کرد. آنگاه چهره ای گرفته و مغموم در برابرم ظاهر شد:
دلم میان تو و جاده ها سرگردان است.چه قدرتی می تواند مرا از آغوش تو جدا کند؟
تو اینجا ایستاده ای میان پنجره و باران اشکهایت . اندوه تو را می پوشاند.
مجال گریه ات نیست.
صبر کن
من هم با تو می آیم
