تبليغاتX
شب نیلوفری
جمعه ششم مهر 1386

در قایق بودم صدای پایت را شنیدم که با آب بازی می کرد. آنگاه چهره ای گرفته و مغموم در برابرم ظاهر شد:

دلم میان تو و جاده ها سرگردان است.چه قدرتی می تواند مرا از آغوش تو جدا کند؟

تو اینجا ایستاده ای میان پنجره و باران اشکهایت . اندوه تو را می پوشاند.

مجال گریه ات نیست.

صبر کن

من هم با تو می آیم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:19  توسط نیلوفر  | 

پنجشنبه هشتم شهریور 1386

حالم خوبه!

چون به زمین نزدیکم.ریشه هام در اعماق تاریکی گم نمی شن.در جست و جوی آب و روشنایی در حرکت اند.نبض زمین رو می شنوم.گرمای خاک رو حس می کنم.نوری پوسته سخت تنم رو می شکافه،از جنس آفتابه!مهربون و صمیمیه.به نوای نور اعتماد میکنم،قد می کشم و بالا می روم.به تو که به من خیره شدی سلام میکنم.با من خبری هست،که مثل گل،میل شکفتن داره و مثل میوه بی تاب رسیدنه!منتظرم باش!من به زودی در رگ های احساست جاری می شم.

حالم خوبه!

چون با درخت ها دوستم.سبزم هنگام بهار و هنگام هجرت به آغوش زمین،زرد و سرخ و نارنجی ام.یکی منو که رو تاب نشستم هل بده!بی تاب کندن از زمین و رسیدن به آسمونم.پر از وسوسه پروازممشتاق عبور از دریای توفانی ام.وقت انتظار،صبورم.وقت نا چاری،تسلیمم!منتظرم باش!به زودی یکی تو رو هل می ده.یکی که عین خودته!

حالم خوبه!

چون با چشم هام آشتی ام.وقت حضور بینایم.با گوش هام رفیقم.وقت سکوت،شنوایم.با رویاهام همراهم.وقت بیداری هشیارم.با زندگی همبازی ام.وقت بازی،خوشحالم.با آدمها دوستم،وقت دوستی حساسم.با عشق،همدلم.وقت عاشقی،دیوانه ام.

حالا به من بگو:حال تو چطوره؟حال من که خوبه!

همواره قلبت رو با سپاسگزاری کردن از هر موجودی زلال نگه دار.عقربه های احساست رو روی حال خوب کوک کن.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:27  توسط نیلوفر  | 

سه شنبه شانزدهم مرداد 1386

من او را دیده بودم

 

نگاهی مهربان داشت

 

غمی در دیدگانش موج می زد

 

که از بخت پریشانش نشان داد

 

نمی دانم چرا هر صبح.هر صبح

 

که چشمانم به بیرون خیره می شد

 

میان مردمش می دیدم و باز

 

غمی تاریک بر من چیره می شد

 

 

نادر نادرپور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:51  توسط نیلوفر  | 

دوشنبه هجدهم تیر 1386

کهنه فروش داد می زنه :

 

چراغ شکسته می خریم ... کفشای پاره می خریم ... اسباب کهنه می خریم ...

 

بی اختیار داد می زنم :

 

کهنه فروش! قلب شکسته می خری؟؟؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:14  توسط نیلوفر  | 

یکشنبه دهم تیر 1386

بیا تا تو رو به سرزمین رویاهایم ببرم

 

جایی که ابرهایش پاکی تو را به خاطر می

 

آورند

 

وشکوفه هایش عطر تن تو را می دهند

 

و آسمانش به رنگ چشمان توست

 

دلم می خواهد فرشته ها را فرا خوانم تا وجود

 

نازنین تو را ستایش کنم

 

مادر

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:19  توسط نیلوفر  | 

چهارشنبه سی ام خرداد 1386

دلم خاموش و تنها

 

سرد و بی احساس

 

به تلخی سکوت خود می گریم

 

نگاهم خسته و مغموم

 

به شهر مرده ها آهسته می تابد

 

صدای عاشقی افسرده می آید

 

که آهنگ جدایی را برای خویش می خواند

 

و من تنهای تنها

 

در سکوت تلخ و هستی سوز

 

و در درون خویش می سوزم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:29  توسط نیلوفر  | 

شنبه بیست و ششم خرداد 1386

خوش آن روزگاران که یارم تو بودی

 

                                    قرار دل بی قرارم تو بودی

 

جهان پر غزل بود وگیتی پر از گل

 

                                    که چون تازه گل در کنارم تو بودی

 

نبودم به دل گردی از ناامیدی

 

                                    که در جان امیدوارم تو بودی

 

دلم بود خوشدل ز شب زنده داری

 

                                    که در چشم شب زنده دارم تو بودی

 

گلم تو- می ام تو- نشاطم تو- جان تو

 

                                    امیدم تو- مشقم تو- یادم تو بودی

 

زسامان کارم حکایت چه پرسی

 

                                    که آواز انجام کارم تو بودی

                     

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:1  توسط نیلوفر  | 

شنبه دوازدهم خرداد 1386

سرنوشتم بر خلاف آرزوهایم گذشت...

 

دلی دارم به رسم یاد بودی

که تنها لایق این دل تو بودی

هزاران آمدند این دل بگیرند

ندادم چون نگهدارش تو بودی

در جوانی گریه کردم هیچ کس یادم نکرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

من در این سن جوانی زجهان سیر شدم

صورتم گر چه جوان است ز درون پیر شدم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:46  توسط نیلوفر  | 

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم

 

فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم

 

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای

 

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:47  توسط نیلوفر  | 

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

تا که بودیم نبودیم کسی

 

کشت ما را غم بی هم نفسی

 

تا که رفتیم همه یار شدند

 

تا که خفتیم همه بیدار شدند

 

قدر آئینه بدانید که هست

 

نه در آن وقت

 

که افتاد و شکست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:31  توسط نیلوفر  |